صداي عشق

ای کاش می شد فهمید دردل آسمان چه می گذردکه امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد

يك سال شد يك سالو سه 


ماه كه از وبلاگم دور شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/02/23ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

يك سال دور بودم از وبلاگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/22ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خيلي سخته بغض داشته باشي٬اما نخوايي كسي بفهمه!!

خيلي سخته عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني!!

خيلي سخته سالگرد اشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري!!

خيلي سخته روز تولدت همه بهت تبريك بگن٬جز اوني كه فكر مي كني بخاطرش زنده اي!!

خيلي سخته به خاطر يه نفر غرورتو بشكني٬بعد بفهمي دوستت نداره!!

خيلي سخته همه چيزتو به خاطر يه نفر از دست بدي!!

اما اون بگه نمي خوامت؟!!؟!!؟!!
+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/29ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

رفتنت اغاز ویرانی است حرفش را مزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را مزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن

ارزو داری که دیگر برنگردم پیش تو

راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن حرف اسانی است حرفش را مزن

خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی

این شکستن نامسلمانی است حرفش را مزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

رفتنت اغاز ویرانی است حرفش را مزن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/25ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

عشق بازی کار فرهاداست بس

دل به شیرین دادودیگرهیچ کس

مهر امروزی فریبی بیش نیست

مانده ام حیرانکه اصلا عشق چیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/25ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

جلسه ی محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود  

عشق را محکوم به تبعید به دور ترین نقطه مغز یعنی فراموشی

 کرد . قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی

  اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:

  آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟

 گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟ 

 و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا 

 چرا این چنین با او مخالفید؟ 

  همه اعضا رو برگرداند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک 

  کردند. 

 دیدی ای قلب . همه از عشق بیزارند، ولی من متحیرم با  

 وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده است چرا  

 هنوز از او حمایت می کنی؟ 

 قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها یک  

تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار

 می کند و فقط با نام عشق می توانم یک قلب واقعی باشم پس من 

همیشه از عشق حمایت می کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/13ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

وقت رفتن نمیخوام ببینمت

میدونم ببینمت کم میارم

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

دلمو پشت سرم جا میزارم

اگه خونسرده نگام به دل نگیر

دل تو یک روز ازم خسته میشه

اگه اسم من رو فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته میشه

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/07ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اخرین بار بگو بی تاب توام

میزنه با نفس تو قلب گرم عاشقم

نمی تونم راهمو جدا کنم

غم چشمام واسه دل کندنته

حتی یک بار بودن تو برام غنیمته

بی نشونم تا ابد برای تو

من که دلم پر میکشه واسه یک لحظه نگات

هنوز نفهمیدی که من تا پای جون هستم برات

من که همه وجودمو بی ادعا میدم واست

حالا بجای موندنت نصیب من یه عشق سرد

نمیخوام یه لحظه بودن با تو رو رها کنم

تو بدون نگاهتو من به دنیا نمیدم

لااقل واسه یه بارم بگیر اغوشت منو

برسی به مرز موندن بشکن این فاصله رو 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

بمون با من گل تشنه ببین دلبستن آسونه

ولی دل کندن عاشق مثل دل کندن از جونه

چراغ گریه روشن کن شب دلشوره و رفتن

کنار این شب زخمی بمون با من

ببین امشب به یاد تو فقط از گریه می بارم

حلالم کن تو می دانی دل بی طاقتی دارم

تماشا کن صدایی که به دست بادها دادی

تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی

میون رفتن و موندن کنار تو گرفتارم 

تن بی سر، سر بي تن نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو مي مونم ، اگه بعد از تو مي پوسم

خداحافظ خداحافظ تو را با گريه مي بوسم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/08ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

هرگز نگو که دوست داری اگر حقیقتاُ بدان اهمیت نمی دهی

درباره احساست سخن نگو اگر واقعاُ وجود ندارد

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری

هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری

هرگز سلامی نده وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است

به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/08ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

چشمانم گریان است و دلم خون



دل من صاف است به زلالی آب



وچشمانم گریه می کنند مانند آسمان



پاهایم یخ زده



و دستانم خسته از پارو زدن


دیگر به چه امیدی زنده بمانم


وقتی که در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست



آری



این دریا غم من است



غم های من پایان نخوا هد یافت



حال که ترکم کردند و دلم شکست...


من نا امید نمی شوم و همچنان پارو می زنم



چون خدا را دارم


خدای من


دل شکسته ی من را ترمیم کن



و مرا از این دریا ی غم و خون نجاتم ده...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/01ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

امشب می خواهم چشمهایم را در بیاورم

                        تا نگویند به خاطر او گریه کرد

                                            امشب می خواهم بمیرم نه به خاطر او

بلکه بخاطر عظمت عشق پاکم در رحه او که بخاطر او بی جون شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/05ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

چی ننویسم واسه تو عزیزم ... دوباره اشكام رو ورق مي ريزن

تو كه نوشتي ديگه خداحافظ ... جواب نامه اشك چشامه

مي ريزه اشكام دونه دونه دونه ...

بي تو ميميرم خدا ميدونه

ميدونم اينه رسمه زمونه ... دل شكستم زنده نمي مونه

برات مي نويسم با اشكام به جز تو كسي رو نمي خوام

نمي دوني اما چي كشيدم ...

تو رفتي چه راحت دلم تنگه ... مگه قلبت اخه مثل سنگه ...

نمي دوني اما چي كشيدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/25ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

از با تو بودن  دل برام عادتی ساخت که بی تو بودن را باورندارم

گفت تا آخرش با تو میمانم
گفتم آخرش کجاست؟
گفت آخر دنیاست
گفتم آخر دنیا کجاست؟
گفت از نگاهم پیداست
گفتم
نگاه تو، رو به کجاست؟
گفت نگاهم رو به پایان زندگیست
گفتم پایان زندگی کجاست؟
گفت لحظه ای که از عشقت میمیرم……
مدتی گذشت ، او مرا تنها گذاشت ، قلبم بی صدا شکست.
میدانستم آخرش همینجاست، جایی که برایم آشناست.
همان زندان غمهاست ، فریاد شکستنهاست.
گفتم اینجا همان لحظه ای بود که از عشقم میمیری؟
گفت سرنوشت من و تو از هم جداست.
گفتم این بهانه است ، قلب من بازیچه دلهاست.
گفت تقصیر خودت بود ، عشق در قصه هاست.
گفتم اگر عشق در قصه هاست ، پس چرا با من عهد بستی.
گفت تو اشتباه کردی که به پای من نشستی.
سکوت کردم…
اشک ریختم و ناله جدایی سر دادم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

من یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

" این روز ها ...

 دوست داشتن

 دلیل می خواهد ...   "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
 دنبال گودالی از تعفن می گردند...

اما

من " سلام " می گویم ...

و "   لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

 و می دانم ...

 " عشق " همین است ...

 به همین سادگی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سالها میگذرد

از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
كه چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر كردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیك بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می كشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من كه تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشك چشمان سیاهم خشكید
آتش
عشق تو خا كستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندكی بعد گذشت
اینك این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا كه شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
كاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه ای بود و نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تو مغرور بودی..
و من مغرور تر..
گفتم میروم..خداحافظ
گفتی برو...بی خداحافظ..
چشمانم خیره ماند..در دل گفتم بگو...بگو ...بگو بمان
......من منتظر یک جمله ی تو هستم
اماتو..بی رحمانه رفتی
و
من مغرورانه
غرورم را شکستم و دوباره گفتم
گفتم سلام...
نمیدانم چرا اما شنیده ام
عاشقان در برابر معشوق
غروری ندارند
شنیده بودم اما..باور نداشتم
به باورم رساندی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند … چشمانم

بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد …

آخ که چقدر تنهایم … دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم

بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

شده است …

رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته …. پیر

تنها…. تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های

دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ….

اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی

دوباره ای است … پس برگرد … عاشقانه برگرد

برای همیشه برگرد…

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

از راه دور تو را مي پرستم اي قبله ي اميد من...

از راه دور به تو عشق مي ورزم تا ديگر اين فاصله ها را احساس نكني...

از راه دور درد دلهاي خودم را به تو مي گويم...

و تو را در آغوش محبت هاي خودم مي فشارم آري از همين راه دور نيز ميتوان دست در دستانم بگذاري...

و با هم قدم بزنيم...

به خواب عاشقي مي روم تا اين رويا برايم زنده شود...

خاطره هايمان را هميشه در ذهنم مرور مي كنم و هيچگاه نمي گذارم خاطره هاي لحظه ديدارمان از ذهنم دور شود...

اين فاصله ها را با محبت و عشقم از بين ميبرم و كاري ميكنم هميشه احساس كني در كنار مني...

و اين است برايم يك خواب عاشقانه ، خواب نگاه به چشمان هم ، خواب با هم بودنمان

آري و اين است يك فاصله ي

عاشقونه... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ....
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی....
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری .......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب


بگی : "
گل من باغچه نو مبارک
"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دعا کن واسه من که بی تو نمیرم...تا زنده ام تورو از خدا پس بگیرم...

هواست به من نیست و من تو نگاهت کی جز من تو گریه رسیده به دادت...

فدای سرت اگه "دلم شکستو به هیچ کسی دیگه دلی نبستو تا ته عمر به پات نشستو" خداحافظ...

فدای سرت اگه "ازم بریدی اگه تو به آرزوت رسیدی گفتی ازم خیری ندیدی" خداحافظ...

ولی قسمت این بود که باورشه دوریت تو خوش حالشیو من دچار صبوری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دلم میخواد ببینمت...بازم بخندی تو نگام...اخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست...

اخه فقط قلب تویه که با منی و سربراس...

از تو دلگیرم که نیستی کنارم ...من دارم میمیرم تو کجایی من باز بیقرارم

میدونی جز تو کسی رو ندارم باورم نمیشه اینقد "آسون" رفتی از کنارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/13ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط محمد  |